خرید بک لینک
از غم جدا مشو که غنا می دهد به دل اما چه غم غمی که خدا می دهد به دل گریان فرشته ایست که در سینه های تنگ از اشک چشم نشو و نما می دهد به دل تا عهد دوست خواست فراموش دل شدن غم می رسد به وقت و وفا می دهد به دل دل پیشواز ناله رود ارغنون نواز نازم غمی که ساز و نوا می دهد به دل این غم غبار یار و خود از ابر این غبار سر می کشد چو م

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 15:25

به نگاهت قسم و نام فریبای سراب و به چشم تو و آن جام گوارای شراب که نگاه تو و چشم تو نبیند هر کس نشود فاش بر او حال من جمله خراب چشم تو عاقبت آموخت مرا آن مستی تا که با جام کنم تصفیه ی خُرده حساب ادعایی نکنم ناب ترین مستی را مدعی است نگاه تو چو بر مستی ناب بر شبِ فاصله هر چند نتابی ای ماه ! با خیالت خوشم و خاطره ای از م

برچسب: خیالت,خاطره,مهتاب, نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 15:25

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی نروم جز به همان ره که توام راه نمایی همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم همه توحید تو گویم که به توحید سزایی تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری احد بی زن و جفتی ملک کامروایی نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی تو ن

برچسب: نتوان,گفتن,نگنجی, نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 5:27

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم «لطیف» تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم. خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم. بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمی شدم. اما زمین تیره بود، کدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد. و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.من سنگ شدم و سد و دیوار. دیگر نور از من نمی گذ

برچسب: ابریشم, نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 5:27

موتر از مویت شدم در حسرت گیسوی تو سوی چشمم گم شد و پیدا نشدخود سوی تو آنکسی که گم شود در کوچه ساری از خیال پی برد بر حالتِ گمگشتگان کــــوی تو مثل آن نشنیده ای که می شود شیرین ادا می برد تُرد و ملس دل را ادای بوی تو چرخ گردون گر نگردد بر مراد ما چه غم مهر و من گردیم خود بر دور ماه روی تو عاشق گم کرده دل را ناامیدی نارواست

برچسب: موتر,مویت,حسرت,گیسوی, نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 5:27

بگذر شبی به خلوت این همنشین درد تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد خون میرود نهفته از این زخم اندرون ماندم خموش و آه ، که فریاد داشت ، درد این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت داغ محبت تو به دلها نگشت سرد من برنخیزم از سر راه وفای تو از هستیام اگرچه برانگیختند گرد روزی که جان فدا کنمت ، باورت شود دردا که جز به مرگ

برچسب: بگذر,خلوت,همنشین, نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 5:27

روزی که فاصله ای بین ما نخواهد بود به دیدنت خواهم آمد شاید عصری که همواره ابعاد ساده ای از سکوت و دلتنگی دارد و شاید نیمه شبی که همیشه از پنجره اش به وسعت منظره ی تنهایی خیره هستم بگذار این خواب شیرین را تا تو بیاورم که با تو بودن راز دلم هست و جای بازی خیالم اما راز دیگر این هست که نام ها و شاید واژه ها هم علت بیگانگی ها و دوری ها هستند و چه اقرار شرافتمندانه ای که می دانم این عصرهای پر از سکوت

برچسب: فاصله, نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 5:27

می شنوم می شنوم آشناست موسقی ِ چشم ِ تو در گوش ِ من موج ِ نگاه ِ تو هماواز ِ ناز ریخت چو مهتاب در آغوش ِ من می شنوم در نگه ِ گرم ِ توست گم شده گلبانگ ِ بهشت ِ امید این همه گشتم من و دلخواه ِ من در نگه ِ گرم ِ تو می آرمید زمزمه ی شعر ِ نگاه ِ تو را می شنوم ، با دل و جان آشناست اشک ِ زلال ِ غزل حافظ است نغمه

برچسب: آواز,نگاه, نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 5:27

دل زود باورم را به کرشمهای ربودی چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی چمن از تو خرم ای اشک روان که جویباری

برچسب: همان,بودیم, نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 5:27

چه خوب می شد همين لحظه يک اتفاقی می افتاد مثلا باد می آمد میرفت باغهای بالا را دور میزد برمیگشت، خاک را بو میکرد، و از کنارِ شمشادهای شکسته بوی خوش آب و خبر از هوای حامله می آورد. شمعدانیهای بالِ چينه ی مهتاب تب دارند، تشنه اند، بی ترانه اند. اصلا باد چرا از چيزی شبيه باران نمیخواند! آخر چه قدر تا کی بايد با اين چراغِ ترسو هی از ترسِ شب و هقهقِ گريه گفت و گو کنيم؟ پس کی می آيد همان که میگويند در

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 5:27

جز هستی من تا تو مرا فاصله ای نیست خواهی اگر این فاصله چینی گله ای نیست از صبح ازل با تو مرا حرف دلی هست تا شام ابد هست و بر او فیصله ای نیست چشمان غزالـت شده همبستر جانم بر نطفه ای اینسان چو غزل قابله ای نیست ای راحله ی منزل آخر ! برسانم آنجا که به جز فقر و فنا مرحله ای نیست از حکم به چرخیدن اجرام سر ِ مِهر جُرم است دل وعشق و جز این منزله ای نیست آئینه و تصویر ز وحدت بسرایند چون عاشق ومعشو

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 5:27

چه خوب می شد همين لحظهيک اتفاقی می افتاد مثلا باد می آمد میرفت باغهای بالا را دور میزد برمیگشت، خاک را بو میکرد، و از کنارِ شمشادهای شکسته بوی خوش آب و خبر از هوای حامله می آورد. شمعدانیهای بالِ چينه ی مهتاب تب دارند، تشنه اند، بی ترانه اند. اصلا باد چرا از چيزی شبيه باران نمیخواند! آخر چه قدر تا کی بايد با اين چراغِ ترسو هی از ترسِ شب و هقهقِ گريه گفت و گو کنيم؟ پس کی می آيد همان که میگويند دري

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 20:19

جز هستی من تا تو مرا فاصله ای نیستخواهی اگر این فاصله چینی گله ای نیست از صبح ازل با تو مرا حرف دلی هست تا شام ابد هست و بر او فیصله ای نیست چشمان غزالـت شده همبستر جانم بر نطفه ای اینسان چو غزل قابله ای نیست ای راحله ی منزل آخر ! برسانم آنجا که به جز فقر و فنا مرحله ای نیست از حکم به چرخیدن اجرام سر ِ مِهر جُرم است دل وعشق و جز این منزله ای نیست آئینه و تصویر ز وحدت بسرایند چون عاشق ومعشوق

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 20:19

صفحه بندی